پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا
همه ي دنياي مني عزيزم

یکی از روزهای خوب تابستان خدا واسمون یه فرشته ی کوچولو فرستادفرشتهفرشته

الان یکسال از اون روز میگذرهجشنجشن

فرشته کوچولوی ما یک سالش شدهمحبتمحبت

8 تا دندون درآوردهراضیراضی

غذا می خوره

روی پاهای خودش وایمیسه

با زبون بچگیش حرف میزنه

فرشته ی قشنگ مامان، توی تولد یک سالگیت واست آرزو میکنم

قلبت همیشه همینجور پاک بمونهمحبتمحبت

چشمای خوشکلت همینجور معصوم و مهربون بمونه

دستهای ناز و تپلت همینجور گرم بمونه

از ته قلب برات دعا میکنم عاقبت بخیر بشی

سالگرد زمینی شدنت مبارک ماه من


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 59 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 12 تير 1396ساعت 12:41 توسط ماماني

 

زمان مثل برق و باد میگذره امروز عکس های قبل پونا رو نگاه می کردم باورم نمیشه این دختر تپل و دوست داشتنی من توی یکسال اینقدر تغییر کرده باشه

پونا بابا، دایی، پا، نای نای، مم، بیه (بده)، بو (بیا)، باز رو به زبان میاره. دستش رو به وسایل خانه می گیره و بلند میشه و با کمک راه میره. به میز تلویزیون علاقه خاصی داره روزی چندین بار باید از اونجا دورش کنم

پارسا علاقه خاصی به تلویزیون داره چه نگاه کنه و چه نگاه نکنه از خواب که بیدار میشه تا وقتی دوباره میخوابه باید تلویزیون روشن باشه پونا هم به تبعیت از او هر چند گاهی محو برنامه کودک ها میشه بعضی تبلیغها رو خیلی دوست داره و در هر شرایطی باشه ساکت یه گوشه وایمیسه نگاه می کنه

هر وقت کاری میکنه میخوام ازش فیلم بگیرم سریع حرکتش رو قطع میکنه گوشی رو میگیره میزاره کنار گوشش میگه بابا

به خواهرم، بابام و داداش کوچیکم  و دختر خاله کوچیکم علاقه خاصی داره

هروقت بابام تلفنی باهاش حرف میزنه گوشی رو بوس میکنه باهاش بازی دالی موشه میکنه میریم خانه بابام حتما با مشت به درشان میکوبه از داداش بزگم میترسه هر جایی اونو ببینه به من میچسبه داداشم بغلش میگیره یا بوسش میکنه سریع گریه میکنه.

هر وقت جای خطرناکی از خانه میره پارسا اونو میاره پس خودش رو مثل چوب خشک میکنه و شروع میکنه جیغ زدن با دست به سر و صورت پارسا میزنه پارسام فقط میخنده و محکم نگهش میداره بلایی سرش نیاد تا من میرسم

علاقه خاصی به خوردن گوجه و سیب زمینی سرخ شده داره دو تا گوجه پشت سر هم میخوره دوباره میخواد وقتی بگم تمام شد سریع شروع میکنه گریه کردن و میگه بیه بیه دستش رو به طرف یخچال دراز میکنه

آقا پارسا تا حدود ساعت 11 و 12 ظهر میخوابه. دو ماهی میشه کلاس فوتبال میره روزهای شنبه و سه شنبه از ساعت 8 تا 10 کلاس داره. غروب از ساعت 8 به ببعد میره کوچه دوچرخه سواری میکنه یکی از دوستاش که همکلاسی هستن خانشان پایین تر از خانه ماست معمولاً با اون بازی میکنه توی این مدت همسرم دم در خانه وایمیسه و مراقبشه

 

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 39 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 7 تير 1396ساعت 10:28 توسط ماماني

هر روز که پونا بزرگتر میشه تغییرات رفتارش مشهودتره این روزها هر نیازی داشته باشه با حرکت و اشاره به ما تفهیم میکنه. وقتی تشنه باشه دهانش رو باز و بسته میکنه و میگه م م م  میدونم آب میخواد.

هر وقت خوابش بیاد بهت آویزان میشه و ازت جدا نمیشه

مم و بابا رو میگه. به محضی اینکه گوشی بدستش بیافته سریع میگیره گوشش و با خودش حرف میزنه و میگه بابا

یا گوشی رو میده دست من و میگه نای نای. کما فی سابق عاشق ترانه های شاده و با شنیدن هر آهنگ شادی شروع میکنه خودش رو تکون دادن

وقتی میگی پونا تکونش بده سرش رو بشدت تکون میده. وقتی میگیم پونا قرش بده دستهاش رو تکون میده کلاً رقاصی شده برا خودش

علاقه خاصی به عینک داره اگه ساعتها عینک رو چشمش باشه هیچ وقت بهش دست نمیزنه و برش نمیداره.



موضوع : | بازدید : 32 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396ساعت 12:15 توسط ماماني

تولدت مبارک


 

 

دوشنبه یک اردیبهشت تولد 8 سالگی آقا پارسا بود جشن تولدش رو روز جمعه 5 اردیبهشت برگزار کردیم به خاطر علاقه ای که به مسی و تیم بارسلونا داره دوست داشت تم تولدش بارسلونا باشه که متأسفانه نتونستیم تمام وسایلش رو توی گیلان پیدا کنیم چندجای کرمانشاه هم دختر داییم سرزده بود پیدا نکرده بود با خیال اینکه به راحتی میتونم تمش رو پیدا کنم متأسفانه اینترنتی هم سفارش ندادم وقتی متوجه شدم نمیتونم همه وسایل رو پیدا کنم که زمان کوتاهی مونده بود پارسا هم قبول نکرد تولدش دیرتر برگزار بشه.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 37 مرتبه

نوشته شده در 31 ارديبهشت 1396ساعت 13:06 توسط ماماني


 

هشتمین نوروز آقا پارسا و اولین نوروز پونا خانم مبارک امیدوارم نوروز 100 سالگیتون رو جشن بگیرین.

تحویل سال ساعت 13 و 58 دقیقه و 40 ثانیه روز دوشنبه 30 اسفند بود. بعد تحویل سال پارسا و بابا رفتن دور زدن من و پونا خوابیدیم بعد خاله اسما و فاطی آمدن خانمان 

خاله اسما به هر دو تان عیدی داد پونا اولین عیدیش رو بعد از مامان و بابا از خاله اسما گرفت.

امسال برخلاف نوروز سالهای گذشته اولین باره بعد تحویل سال خانه بابام نرفتیم.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 36 مرتبه

نوشته شده در جمعه 18 فروردين 1396ساعت 12:14 توسط ماماني

دختر کوچولوی من روزبه روز بزرگتر و زیباتر میشه هر روز شاهد حرکت و آوای جدیدی از طرف پونا هستیم که ما رو به وجد میاره خانم طلای من به آهنگ و ترانه های شاد علاقه ی زیادی داره و حتما در مقابل شنیدن هر آهنگ شادی حتما عکس العمل از خود نشون میده بیشتر از همه به آهنگ آمد بهار جانها و یه دختر دارم شاه نداره واکنش نشون میده. یک هفته مانده بود به پایان شش ماهگیش غذای کمکیش رو شروع کردم از روزانه یک قاشق چای خوری فرنی شروع کردم و یک هفته بعد از دادن فرنی حریره بادام رو بهش دادم وقتی توی فرنی یا حریرش شکر میریزم لب نمیزنه دوست داره بدون شکر بخوره .

واکسن شش ماهگیشم من و مامان اختر بردیم بهداشت براش تزریق کردن بعد برگشتن به خانه استامینوفون دادم و بعد کمپرس سرد و گرم . خدا رو شکر این واکسنشم مثل بقیه واکسن هاش هیچ گونه عوارضی براش به همراه نداشت.

مرخصی تأمین اجتماعی من تموم شد و دو روز مانده به شش ماهگی پونا رفتم ادارمون رئیسم با سه ماه مرخصی که اختیار اون با اداره هستش موافقت کرد و با نظر مساعد به اداره کل فرستاد که اونجا هم اکی شد یعنی سه ماه دیگه میتونم با خیال راحت در اختیار بچه هام باشم و این خبر خوبی بود برام.

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 38 مرتبه

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1395ساعت 11:52 توسط ماماني

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 32 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1395ساعت 11:36 توسط ماماني

اولین یلدای پونا خانم واسه شام خونه پدرم رو دعوت کردم.



موضوع : | بازدید : 27 مرتبه

نوشته شده در 5 دی 1395ساعت 10:17 توسط ماماني

سه شنبه 19 مرداد چهل روزگی پونا بود براش آش چله درست کردم

22 شهریور رفتیم شمال خاله راهیل باهامون اومد صبح حرکت کردیم و حدود ساعت 11 شب شمال بودیم توی ماشین دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی مرتب یا در حال شیر خوردن بودی یا خواب اونجا خانه دوست خانوادگیمون رفتیم صبح ساعت 9 بعد خوردن صبحانه از خانه بیرون میزدیم ساعت دو سه یر میگشتیم بعد خوردن نهار و یه استراحت کوچولو دوباره میزدیم بیرون تا یازده دوازه شب بیرون بودیم پارسا و پونا حسابی پایه بودن اصلا دردسر درست نکردن همین باعث شد خیلی خوش بگذره. صبح روز پنج شنبه از شمال برگشتیم بعد از ظهر خانه دوست بابا پرند رفتیم شهر نسبت به هفت سال پیش که ما بودیم خیلی تغییر کرده بود بعد از اینکه چند دور توی شهر چرخیدیم اونجا رفتیم غروب حال پونا بد شد و کلی استفراغ کرد فکر کنم مال گرمای هوا بود .قرار بود شب پارسا رو پارک ارم ببریم پسر دوست بابا و پسردایی صاحب خانه بودن با اونا مشغول بازی شد از رفتن به پارک صرف نظر کرد .صبح روز جمعه برگشتیم خانه و غروب رسیدیم گیلان

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 36 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1395ساعت 11:45 توسط ماماني

یک ماهگی پونا خانم

این روزهای ما با دید و بازدید دوستان و آشناها و نگهداری از پونا می گذره و حسابی سرم شلوغه در طول روز کمکی زیاد دارم ولی شب ها بدون کمکی می خوابیم چون پونا تا صبح یکبار و نهایتش دوبار برای شیر بیدار میشه و بقیه رو آروم میخوابه. خلاصه ای از اولین های زندگی دختر گلم:

دوشنبه چهاردهم براش شناسنامه گرفتیم مبارکت باشه گلم.

اولین  لبخند: ساعت 21/30 دقیقه شنبه مورخ 95/4/12

اولین سکسکه: ساعت 23 شنبه 95/4/12

اولین بیرون رفتن: یکشنبه 95/4/13 آزمایش تیرویید (من و بابا و مامان اختر و پارسا پونا رو بردیم بیمارستان)

اولین سرفه: ساعت 8/30 دقیقه 95/4/15

اولین کوتاه کردن ناخن: ساعت 11 صبح روز سه شنبه 95/4/15

افتادن ناف: ساعت 17/30 دقیقه سه شنبه 95/4/15

اولین حمام: ساعت 17 روز جمعه 95/4/18

اولین حمام توسط مامان اختر، مامان و آجی اسما بود مامان اختر نگهت داشت، مامان بدنت رو میشست، آجی اسما آب میریخت و آجی فاطی فیلم برداری می کردخندونک


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 47 مرتبه

نوشته شده در پنجشنبه 31 تير 1395ساعت 12:39 توسط ماماني
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم. *************************** امپراطور كوچولوي من ساعت 30 / 12 دقيقه روز سه شنبه اول ارديبهشت ماه سال 1388 در بيمارستان بیستون كرمانشاه توسط دكتر محمد حسين صانعي بدنيا آمد.