پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

همه ي دنياي مني عزيزم

بهانه زندگیم، عروسکم تولدت مبارک

یکی از روزهای خوب تابستان خدا واسمون یه فرشته ی کوچولو فرستاد الان یکسال از اون روز میگذره فرشته کوچولوی ما یک سالش شده 8 تا دندون درآورده غذا می خوره روی پاهای خودش وایمیسه با زبون بچگیش حرف میزنه فرشته ی قشنگ مامان، توی تولد یک سالگیت واست آرزو میکنم قلبت همیشه همینجور پاک بمونه چشمای خوشکلت همینجور معصوم و مهربون بمونه دستهای ناز و تپلت همینجور گرم بمونه از ته قلب برات دعا میکنم عاقبت بخیر بشی سالگرد زمینی شدنت مبارک ماه من نهم تیرماه روز جمعه تولد پونا خانم بود یک جشن کوچولو براش گرفتیم. مهمونای تولدش خواهرام و خواهرزاده هام با سه تا دختر داییم و دو تا دختر خالم بودن ...
12 تير 1396

خدایا به خاطر تمام داده هات شکر

  زمان مثل برق و باد میگذره امروز عکس های قبل پونا رو نگاه می کردم باورم نمیشه این دختر تپل و دوست داشتنی من توی یکسال اینقدر تغییر کرده باشه پونا بابا، دایی، پا، نای نای، مم، بیه (بده)، بو (بیا)، باز رو به زبان میاره. دستش رو به وسایل خانه می گیره و بلند میشه و با کمک راه میره. به میز تلویزیون علاقه خاصی داره روزی چندین بار باید از اونجا دورش کنم پارسا علاقه خاصی به تلویزیون داره چه نگاه کنه و چه نگاه نکنه از خواب که بیدار میشه تا وقتی دوباره میخوابه باید تلویزیون روشن باشه پونا هم به تبعیت از او هر چند گاهی محو برنامه کودک ها میشه بعضی تبلیغها رو خیلی دوست داره و در هر شرایطی باشه ساکت یه گوشه وایمیسه نگاه...
7 تير 1396

خرداد96

هر روز که پونا بزرگتر میشه تغییرات رفتارش مشهودتره این روزها هر نیازی داشته باشه با حرکت و اشاره به ما تفهیم میکنه. وقتی تشنه باشه دهانش رو باز و بسته میکنه و میگه م م م  میدونم آب میخواد. هر وقت خوابش بیاد بهت آویزان میشه و ازت جدا نمیشه مم و بابا رو میگه. به محضی اینکه گوشی بدستش بیافته سریع میگیره گوشش و با خودش حرف میزنه و میگه بابا یا گوشی رو میده دست من و میگه نای نای. کما فی سابق عاشق ترانه های شاده و با شنیدن هر آهنگ شادی شروع میکنه خودش رو تکون دادن وقتی میگی پونا تکونش بده سرش رو بشدت تکون میده. وقتی میگیم پونا قرش بده دستهاش رو تکون میده کلاً رقاصی شده برا خودش علاقه خاصی به عینک داره اگه ساعتها عینک ...
9 خرداد 1396

عزیز دلم تولدت مبارک

تولدت مبارک     دوشنبه یک اردیبهشت تولد 8 سالگی آقا پارسا بود جشن تولدش رو روز جمعه 5 اردیبهشت برگزار کردیم به خاطر علاقه ای که به مسی و تیم بارسلونا داره دوست داشت تم تولدش بارسلونا باشه که متأسفانه نتونستیم تمام وسایلش رو توی گیلان پیدا کنیم چندجای کرمانشاه هم دختر داییم سرزده بود پیدا نکرده بود با خیال اینکه به راحتی میتونم تمش رو پیدا کنم متأسفانه اینترنتی هم سفارش ندادم وقتی متوجه شدم نمیتونم همه وسایل رو پیدا کنم که زمان کوتاهی مونده بود پارسا هم قبول نکرد تولدش دیرتر برگزار بشه. نهار ظهر تولد آقا پارسا مهمونای تولد آجی راهیل و آجی راضیه بودن. پارسا تا پایان اردیبهشت مدرسه رفت ...
31 ارديبهشت 1396

سال نو مبارک

  هشتمین نوروز آقا پارسا و اولین نوروز پونا خانم مبارک امیدوارم نوروز 100 سالگیتون رو جشن بگیرین. تحویل سال ساعت 13 و 58 دقیقه و 40 ثانیه روز دوشنبه 30 اسفند بود. بعد تحویل سال پارسا و بابا رفتن دور زدن من و پونا خوابیدیم بعد خاله اسما و فاطی آمدن خانمان  خاله اسما به هر دو تان عیدی داد پونا اولین عیدیش رو بعد از مامان و بابا از خاله اسما گرفت. امسال برخلاف نوروز سالهای گذشته اولین باره بعد تحویل سال خانه بابام نرفتیم. صبح سه شنبه حاضر شدیم بریم خانه بابا حسین تو راه بودیم بابا زنگ زد گفت در خانتانم چرا هر چه زنگ میزنم در رو باز نمیکنید گفتیم تو راهیم داریم میریم خانه شما برگشتیم در خانه بابا گفت از دیشب همش م...
18 فروردين 1396

شروع غذای کمکی

دختر کوچولوی من روزبه روز بزرگتر و زیباتر میشه هر روز شاهد حرکت و آوای جدیدی از طرف پونا هستیم که ما رو به وجد میاره خانم طلای من به آهنگ و ترانه های شاد علاقه ی زیادی داره و حتما در مقابل شنیدن هر آهنگ شادی حتما عکس العمل از خود نشون میده بیشتر از همه به آهنگ آمد بهار جانها و یه دختر دارم شاه نداره واکنش نشون میده. یک هفته مانده بود به پایان شش ماهگیش غذای کمکیش رو شروع کردم از روزانه یک قاشق چای خوری فرنی شروع کردم و یک هفته بعد از دادن فرنی حریره بادام رو بهش دادم وقتی توی فرنی یا حریرش شکر میریزم لب نمیزنه دوست داره بدون شکر بخوره . واکسن شش ماهگیشم من و مامان اختر بردیم بهداشت براش تزریق کردن بعد برگشتن به خانه استامینوفون ...
26 اسفند 1395

اولین مروارید

  اینم کلاهی که خاله یوکابد برات بافته البته بلوز و شلوارشم برات بافته که برا امسال بزرگه و اندازه سال آیندت میشه. ...
28 دی 1395

پاییز 95

سه شنبه 19 مرداد چهل روزگی پونا بود براش آش چله درست کردم 22 شهریور رفتیم شمال خاله راهیل باهامون اومد صبح حرکت کردیم و حدود ساعت 11 شب شمال بودیم توی ماشین دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی مرتب یا در حال شیر خوردن بودی یا خواب اونجا خانه دوست خانوادگیمون رفتیم صبح ساعت 9 بعد خوردن صبحانه از خانه بیرون میزدیم ساعت دو سه یر میگشتیم بعد خوردن نهار و یه استراحت کوچولو دوباره میزدیم بیرون تا یازده دوازه شب بیرون بودیم پارسا و پونا حسابی پایه بودن اصلا دردسر درست نکردن همین باعث شد خیلی خوش بگذره. صبح روز پنج شنبه از شمال برگشتیم بعد از ظهر خانه دوست بابا پرند رفتیم شهر نسبت به هفت سال پیش که ما بودیم خیلی تغییر کرده بود بعد از اینکه چند ...
29 آذر 1395

این روزهای ما

یک ماهگی پونا خانم این روزهای ما با دید و بازدید دوستان و آشناها و نگهداری از پونا می گذره و حسابی سرم شلوغه در طول روز کمکی زیاد دارم ولی شب ها بدون کمکی می خوابیم چون پونا تا صبح یکبار و نهایتش دوبار برای شیر بیدار میشه و بقیه رو آروم میخوابه. خلاصه ای از اولین های زندگی دختر گلم: دوشنبه چهاردهم براش شناسنامه گرفتیم مبارکت باشه گلم. اولین  لبخند: ساعت 21/30 دقیقه شنبه مورخ 95/4/12 اولین سکسکه: ساعت 23 شنبه 95/4/12 اولین بیرون رفتن: یکشنبه 95/4/13 آزمایش تیرویید (من و بابا و مامان اختر و پارسا پونا رو بردیم بیمارستان) اولین سرفه: ساعت 8/30 دقیقه 95/4/15 اولین کوتاه کردن ناخن: ساعت 11 صبح روز سه شنبه 95/4/15 ...
31 تير 1395