پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا
همه ي دنياي مني عزيزم

اول اردیبهشت تولد 7 سالگی آقا پارسا بود با وجود اینکه از روزها قبل در مورد برگزاری جشن تولدش سه تایی با هم صحبت کرده بودیم هنوز به نتیجه نرسیدیم که مانند سال قبل تولدش رو توی مدرسه بگیریم، یا توی خونه و همه همکلاسی هاش رو دعوت کنیم و یا اینکه یه تولد سه نفره برگزار کنیم و سه تایی خوش بگذرونیم. پارسا با مورد اول و دوم موافق بود من با توجه به شرایطم و با توجه به اینکه سال قبل تولدش رو تو مدرسه برگزار کردیم جز سر و صدا و ورجه وورجه بچه ها چیزی متوجه نشدیم پیشنهاد سوم رو قبول داشتم. نهایتاً پارسا رو قانع کردیم با چند روز تأخیرجشن تولدش رو توی خونه برگزار کنیم مهموناش یکی از همکلاسی هاش (رضا) با یکی از بچه های همسایمون (ارشیا) که یکسال از پارسا بزرگتره و همبازی هستن، دختر دایی و خواهرم بودن البته پارسا دوست داشت که یکی دیگه از همکلاسی هاش (بنیامین) هم باشه چون شماره خونشون رو نداشتم با چند جام تماس گرفتم نتونستم شماره رو پیدا کنم حتی با خانم معلمشون هم تماس گرفتم که گوشیش خاموش بود متأسفانه نتونستم دعوتش کنم.

پارسا از صبح با چیدن تزئینات تولدش مشغول بود همش لحظه شماری می کرد تا دست به کار بشیم تزئینات رو وصل کنیم کیک تولدشم زمین فوتبال سفارش داده بود که پیشنهاد خودش بود متأسفانه شیرینی فروش معروف شهرمون گفته بود چون تعطیلاته نمی تونم براتون کیک آماده کنم مجبور شدیم جای دیگه سفارش بدیم وقتی همسرم کیک رو آورد در کمال تعجب دیدم کیکش شبیه همه چیزه به جز زمین فوتبال به همسرم گفتم چرا قبولش کردی  بهش میگفتی این زمین فوتباله؟؟؟؟؟؟ کاش پولش رو میدادی و میزاشتی رو میز فروشنده میگفتی بیا بشین بخورش من نمی برمش خدا رو شکر پارسا بهانه نگرفت و به همون توپ روی کیک راضی بود. تا حدود ساعت 6 مراسم طول کشید بعدشم زدیم بیرون خیابان گردی.

بازی این روزهای من و پارسا: پارسا ادای نی نی ها رو در میاره مثلاً اون پناه میشه میاد تو بغلم و الکی گریه میکنه به قول خودش انگه انگه میکنه منم باید بهش شیر بدم پارسا رو صدا بزنم تا براش شیر خشک درست کنه یکی از خشخشه ها که مثل شیشه شیر میمونه شیشه شیرش میشه بعد از اینکه شیرخشکش رو میخوره خودش رو میزنه به خواب منم نباید تکون بخورم وگرنه دوباره انگه انگش شروع میشه بعضی وقتهام عروسک دخترش رو میاره عروسکه پناه میشه خودشم که پارساس مثلاً از مدرسه برمیگرده خواهرش براش میخنده بعضی وقتها گریه میکنه خواهرش خوراکی میخواد خودش میره براش میخره پناه از من میپرسه من رو دوست داری یا داداش رو وقتی من میگم بابا و مامان ها بچه اولشون رو بیشتر از بقیه بچه هاشون دوست داره کلی میذوقه دوست داره همش از زبان من بشنوه که او برام با همه کس و همه چیز فرق داره، عکس ها و فیلم های بچگیش رو توی کامپیوتر نگاه می کنه وقتی ذوق من و باباش رو میبینه، خاطرات اون روزها رو از زبان ما میشنوه ریز ریز میخنده و چشماش برق میزنه و دوباره ادای فیلم ها رو در میاره. یکی از فیلم های بچگیش مال وقتیه که تازه سینه خیز راه میره (البته پارسا زیاد چهار دست و پا نمیرفت و بیشتر سینه خیز میرفت)ما سفره نهار انداخته بودیم اونم خودش رو به سفره میرسونه و گوشه سفره رو میگیره جمع می کنه من و باباش ظرف و غذاها رو روی زمین گذاشتیم پارسا هم مشغول بازی با سفرس خیلی از این فیلمش خوشش میاد.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 73 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 20 ارديبهشت 1395ساعت 9:39 توسط ماماني

سال 94 تموم شد وارد سال 95 شدیم خدا رو شکر سال گذشته سال خیلی خوبی برامون بود امیدوارم امسالم با خوبی و خوشی به پایان برسه. تعطیلات عید رو جای دوری نرفتیم چند روزی مهمون داشتیم و بقیه اش اطراف شهر خودمون میرفتیم. روز سیزده هم ما و خانه پدرم، داداشم و بعدازظهر خواهرم به میاندار رفتیم من مثل سال گذشته تا 14 فروردین اداره نرفتم.

پارسا همراه خونه بابام به سرپل ذهاب رفته بود

از وقتی جنسیت نی نی مشخص شده دنبال اسم میگردیم حتی کتاب ثبت احوال رو آوردیم و یکی دو روز تو اون کتاب جستجو کردیم اینترنت که روزی چند بار سر میزنیم ولی هنوز اسمی که مورد پسندمون باشه پیدا نکردیم با توجه به اینکه اسم دختری میخوام که حتماً با "پ" شروع بشه یه خورده کارمون سخت شده ولی تا الان اسم پرستش (توسط پدرم)، پانیا (توسط خواهرم)، پناه(من و همسرم)، پانیسا(دخترخاله هام)، پانته آ مطرح شده وپارسا هم رو اسم پناه تأکید داره  نظر خودمون بیشتر رو پناه هست ولی هنوز ok نشده


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 68 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردين 1395ساعت 9:39 توسط ماماني

با وجود اینکه سه ماهه اول بارداری رو پشت سرگذاشتم ولی ویارم همچنان ادامه داره واقعاً اذیت میشم ویار من پارسا رو هم حساس کرده به بیشتر بوها واکنش نشون میده هر چه براش توضیح میدم من شرایطم فرق میکنه گوش نمیده از طرفی برای ورود نی نی لحظه شماری میکنه مرتب باهاش حرف میزنه   

شب یلدا                                            

12 دی اولین غربالگری رو انجام دادم بعداز ظهرش سونوگرافی رو رفتم و فردا صبح آزمایش همون روز آزمایش تیروئیدم دادم. هنوز جنسیت جنین مشخص نیست. روز سونوگرافی خواهرم باهامون بود و اولین نفری بود که متوجه شد باردارم بهش گفتم که فعلا دوست ندارم کسی متوجه بشه. بیست و دوم جواب آزماشم رو گرفتم متأسفانه کم کاری تیروئید داشتم همون روز جواب رو پیش متخصص بردم برام قرص لووتیروکسین نوشت که باید هر روز صبح بخورم غربالگریم هیچ مشکلی نداشت توی این مدت چند باری به دکتر صانعی مراجعه کردم ولی منشیش گفت تا سال آینده وقت نمی ده شب همون روزی که جواب آزمایشم رو گرفتم با مطبش تماس گرفتم و به منشی گفتم مشکل برام پیش اومده و بلاخره بعد از کلی حرف زدن و اینکه خدایی نکرده احتمال سقط جنینم وجود داره و هر چیزی که منشی رو قانع کنه بهم وقت بده گفتم نهایتاً گفت بیست و هفتم بیا بهت قول نمیدم ولی اگه وقت شد میفرستمت تو میتونی منتظر بمونی منم گفتم آره. 27 ام پیش دکتر صانعی رفتم دکتر 2 تا منشی داره که 2 تا خواهرن یکیشون تا وقتی دکتر بیاد هست و بعدش کار مراقبت رو انجام میده و خواهر دیگش تا آخر شب هست منم نمیدونستم با کدومشون صحبت کردم ولی بعد از کلی معطلی موفق شدم برم پیش دکتر. دکتر بعد از اینکه جواب آزمایشات رو دید گفت غربالگری و سونوگرافی مشکلی نداره در مورد تیروئیدم گفت زیاد مهم نیست و بهم پیشنهاد کرد اگه میخوای بارداری کم استرسی داشته باشی اصلاً در مورد مسائل مربوط به بارداری به اینترنت مراجعه نکن. با وجود حرفهای دکتر نگرانیم ادامه داره چون بعد از سه ماه و 10 روز تازه متوجه شدم کم کاری تیروئید دارم اگه پزشک اولم یه ذره بیشتر دقت می کرد و آزمایش تیروئید رو برام می نوشت زودتر متوجه می شدم  این همه استرس بهم وارد نمی شد.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 59 مرتبه

نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1394ساعت 8:31 توسط ماماني

16 آبان بی بی چک ورود فرد جدیدی به خانه ما رو نشون داد هنوز باورم نمیشه تصمیمی که چهار پنج ماهی دارم بهش فکر می کنم عملی شده حالتی بین خوشحالی و دو دلی از درست بودن تصمیمم دارم.

پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم خریدهامون رو انجام دادیم و قراره به امید خدا فرداش نذری امام حسین درست کنیم بعد از ظهر من و همسری به مرغداری رفتیم و مرغ خریدیم غروب 2 تایی بیش از 60 کیلو ران و سینه مرغ رو تو حیاط پاک کردیم هوا سرد بود این همه کار واقعا خستم کرده بود دیگه نتونستم تا آخر کمکش کنم وقتی رفتم تو خونه تا حدود نیم ساعت نمیتونستم تکان بخورم شب دختر خاله هام با خواهرم اومدن واسه کمک وقتی اونا اومدن ما کارهای اولیه رو تمام کرده بودیم فرداش زنداییم و خودم غذا رو درست کردیم بعدش بقیه اومدن. همسری که شرایطم رو میدونست سعی می کرد همه کارهای سنگین رو خودش انجام بده ولی صبح او واسه خرید رفت بیرون من و زنداییم برنج ها رو درست کردیم. واسه شستن ظروف و تقسیم کردن دیگه اذیت نشدم چون کمکی زیاد بود ولی تا چند روز می ترسیدم با وجود این همه کار و جابجا کردن قابلمه های سنگین مشکلی برام پیش نیاد ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.

سه شنبه 3 آذر اولین سونوگرافی رو انجام دادم سونو شش هفته و یک روز رو مشخص کرد هنوز قلب جنین تشکیل نشده. بعدم جواب سونو رو نشون متخصص دادم گفت دو یا سه هفته دیگه تکرارش کن. دکتر آزمایشات بارداری رو برام نوشت با توجه به اینکه قبل از بارداری چکاب انجام داده بودم آزمایشات رو کامل ننوشت. آزمایشات رو آخر آذر انجام دادم و هنوز نتیجه رو نگرفتم. توی اولین فرصت میخوام برم پیش دکتر صانعی امیدوارم بهم وقت بده


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 68 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر 1394ساعت 9:29 توسط ماماني

شهریور ماه واسه پارسا خرید کردیم و لباس واسه مدرسه و لباس فرم و لوازم التحریر خریدیم قبلنها هیچوقت واسه خریدهاش اینقدر اشتیاق نداشت ولی الان روزی چند بار لوازم التحریر و لباس هاش رو نگاه می کنه و همش واسه شروع مدرسه لحظه شماری می کنه.

چهارشنبه اول مهرماه پارسا رو بردم مدرسه مراسم ساده ای براشون برگزار کردن بعد از نیم ساعت اومدیم خانه و قرار شد 4 مهرماه اولین روز مدرسشون باشه کلی عکس و فیلم ازش گرفتم که متأسفانه همه ی عکس های گوشیم حذف شدن وقتی بهش فکر می کنم عصبی می شم.

تنها عکسی که روی تبلت خودش مونده

 

روز جمعه آش پشت پا براش پختم البته زنداییم زحمتش رو کشید واسه همکارهامم گذاشتم و روز شنبه بردم اداره.

اولین روز مدرسه با سرویس و لباس فرم بعد از رد شدن مجدد از زیر قران و اسپند دود و کلی سلام و صلوات فرستادمش مدرسه، خودم اداره آمدم انگشت زدم و سریع مدرسشان رفتم حدود یک ساعت آنجا ماندم و دوباره به اداره برگشتم وقتی شور و شوق بچه ها رو می دیدم یاد اولین روزهای مدرسه خودم می افتادم شور و شوق روزهای اول و انتظار تعطیل شدن مدارس توی ماههای آخر سال. وقتی به پارسا نگاه می کردم باورم نمی شد زمان اینقدر زود گذشته باشه و پارسا کوچولوی من پشت میز کلاس اول نشسته باشه توی مدتی که پیشش بودم چند بار جای کیفش رو عوض کرد و مرتب بطری آبش رو در می آورد و چند جرعه می نوشید اینم بگم سر میز اول نشستن غوغا بود و مامان ها و خانم معلم فقط می خندیدن پارسا که میز اول نشسته بود از سر جاش بلند نمی شد نکنه کس دیگه جاش رو بگیره بلاخره خانم معلمشون گفت من میزها رو تغییر میدم و چهار دور کلاس میچینم خودتون رو اذیت نکنین بعد از حدود یک ساعت و کلی سفارش به خانم معلم و پارسا من به اداره برگشتم و پارسا رو تنها گذاشتم.

شهریور ماه نتیجه نهایی دکترا رو اعلام کردن و همسرم کرمانشاه قبول شدن و خدا رو شکر راه دور نیافتاد.

پنجشنبه ما و خانه پدرم رفتیم قم و روز بعد برگشتیم هر چند زمانش کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.

واسه پارسا سرویس خواب جدید خریدیم قبل از خرید ازش قول گرفتیم دیگه تو اتاق خودش بخوابه که بازهم با شکست مواجه شدیم نه او حاضر به تنها خوابیدن بود حتی واسه خواب بعدازظهرها و نه من و پدرش تمایلی به جدا کردنش داشتیم.



موضوع : | بازدید : 58 مرتبه

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر 1394ساعت 8:57 توسط ماماني

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و در واقع علت اصلیش این بود که من وبلاگ جدیدی درست کردم (به دلیل مشخصی که تو پست های آینده بهش اشاره می کنم) و تقریباً چند ماهی میشه که اونجا مشغولم ولی دیدم واقعاً نوشتن همزمان دو وبلاگ برام غیر ممکنه همین باعث شد که تصمیم قطعیم رو بگیرم و وبلاگ پارسا رو انتخاب کنم.

خیلی حرفها برای نوشتن دارم. از تیر ماه 94 شروع کنم بهتره،محل کار همسرم به مرکز استان انتقال پیدا کرده و چند ماهی میشه که کلاً توی رفت و آمدیم و این موضوع واقعاً برای دوتاییمون سخته بلاخره تصمیم گرفتیم که منم به مرکز استان انتقال بگیرم توی چند ماه گذشته بارها با رئیسمون صحبت کردم ولی به هیچ وجه قانع نشد که با انتقالیم موافقت کنه ولی توی مرخصی رفتن حسابی بهم کمک کرد خودم هر دو هفته یک بار سه شنبه ها تو مرکز استان جلسه داشتم چهارشنبه و پنج شنبه هم می موندم و اینجوری یه خورده رفت و آمدهامون کمتر میشد. ولی 9 تیرماه رئیس ادارمون عوض شد و رئیس جدید با انتقالیم موافقت کرد و من تمام کارها رو انجام دادم حتی خونمون رو واسه اجاره گذاشتیم و اونجا خونه دیدیم و انتخاب کردیم دفتر محل کارمم تو مرکز مشخص شد ولی دقیقه 90 رئیسمون بهم گفت هنوز راضی به رفتنت نیستم اگه یک درصدم امکان داره بمون منم گفتم قبلا مشکلاتم رو گفتم گفت اگه آقاتون بیاد اینجا راضی هستین؟ گفتم از خدامونه ولی با او موافقت نمی کنن گفت خودم پیگیری می کنم. رئیسمون کلی پیگیری کرد و نهایتاً اداره همسرم با 6 ماه مأمور شدنش موافقت کرد دوست نداشتیم شهر خودمون بیاد به یکی از شهرستان های همجوار رفت که 40 دقیقه تا شهر خودمون فاصله داره و بحث انتقالی و رفتنمون فعلاً کنسل شد.

همسرم دکترا قبول شدن 18 تیر روز مصاحبه اش بود هفدهم راهی تهران شد.

پارسا سه روز در هفته رو کلاس زبان میره، کلاس نقاشیم ثبت نامش کردم چند جلسه ای رفت ولی گفت دوست نداره بره چون واقعاً نقاشی هایی که بهشون می گفتن اصلاً در حد یک بچه پیش دبستانی نبود و خیلی براش سخت بود کلاس ژیمناستیکم گفت دوست نداره بره چون همون حرکات تکراری قبلی رو بهشون میگن.



موضوع : | بازدید : 46 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 31 تير 1394ساعت 7:58 توسط ماماني

چهارشنبه شب 23 اردیبهشت دختر خالم خونمون دعوت بود دخترخالم دو تا پسر داره پسر بزرگش از پارسا بزرگتره و خیلی پسر آرومیه پسر دومش 2 ماهی از پارسا کوچیکتره و برعکس پسر بزرگش دیوار صاف رو بالا میره و حتی یک ثانیه رو زمین بند نمیشه جوری که بعضی وقتها که کار داره مجبور میشه پاشو به جایی ببنده که بلایی سر خودش نیاره مثلاً یکبار تو خونه آتش سوزی راه انداخته خلاصه هر چی از شیطنتش بگی کم گفتی اون شب بچه ها با هم بودن توی خونه شروع کردن دو به دو هر چی گفتیم بشینین بازی نشستنی انجام بدین گوش ندادن توپ پارسا رو بهشون دادم گفتم برین تو حیاط فوتبال بازی کنین بازم بی فایده بود 2تا دوچرخه پارسا رو گذاشتم تو حیاط گفتم برین دوچرخه سواری تو حیاط بازهم بی فایده بود نهایتاً اونا رو فرستادم تو اتاق پارسا گفتم حق ندارین از اتاق بیاین بیرون همین جا بازی کنین بچه ها تو اتاق بودن و ما تو پذیرایی نشسته بودیم و بعد از یک ساعت سر و کله زدن با اونا تازه شروع کردیم حرف زدن. من رفتم آشپزخانه ظرف میوه رو بیارم دختر خالم نگاهی به اتاق انداخت که بچه ها رو صدا بزنه بیان میوه بخورن که با صدای یا ابوالفضل دخترخالم و صدای افتادن چیزی از تو اتاق جا میوه رو انداختم و بدو رفتم سمت اتاق خواهرم و اون یکی دخترخالمم بدو آمدن وقتی به اتاق پارسا رسیدم دیدم کمد افتاده رو گردن پارسا، پارسام دو زانوش جمع شده تو شکمش تمام بدنم میلرزید فقط تونستم بگم گردنش شکسته دیگه هیچ کاری ازم بر نمیامد دختر خالم بدو رفت سمت کمد خورده شیشه هایی که رو زمین پخش شده بود رفت تو پاش و تمام اتاق خونی شد هر کاری کرد نتونست کمد رو بلند کنه شیشه ها جلو آمده بودن خواهرمم بدو رفت پارسا رو بغل گرفت صورتش کبود شده بود و مثل بید میلرزید گفتم زنده ای هیچی نگفت دختر خالم گفت بیاین کمکم رفتم کمد رو باهاش بلند کنم توان بلند کردن یک سوزنم نداشتم بلاخره اونا کمد رو بلند کردن و کمی آب به پارسا و به من دادن دختر خالم خیلی ناراحت شد و یک سیلی به پسرش زد گفت که همش تقصیر توه اونم بدون اینکه گریه کنه خندید و گفت من به پارسا گفتم بره رو کمد هواپیما رو بیاره خوب شد خودم نرفتم و گرنه کمد میافتاد رو من. بعد از رفتن اونا به داداشم زنگ زدم بیاد پارسا رو ببریم بیمارستان (همسری خونه نبود) با داداش و زن داداشم و خواهرم بردیمش بیمارستان دکتر گفت لازم نیست عکس بگیریم ظاهراً حالش خوبه فقط شب خیلی مواظبش باشین. و خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشت و معجزه ای رخ داد و پسرم اتفاقی براش نیافتاد.

هنوزم وقتی یادم میافته دچار استرس میشم باورم نمیشه پارسا زنده باشه شیشه کمد رو سرش بود و لبه کمد روی گردنش لحظه اول که دیدمش فکر کردم گردنش شکسته. وقتی از زیر خورده شیشه ها بلندش کردم باورم نمیشد حتی یک خراش کوچک نخورده باشه اگه خدا رو روزی هزار مرتبه شکر کنیم بازم کمه چون لطفش رو در حق ما تموم کرد و بزرگترین خطر رو از پسرم دور کرد من بازهم پارسا رو به خودش میسپارم که در مقابل تمام خطرات زندگی نگهدارش باشه و از خدا میخوام هیچ بچه ای رو از پدر و مادرش نگیره چون اون شب وقتی بدن بدون حرکت پارسا رو زیر کمد دیدم فکر کردم برای همیشه پارسا رو از دست دادم وصف حالم اون لحظه غیر قابل وصفه. خدا رو قسم میدم به بزرگی و عظمت خودش هیچوقت پدر و مادرها رو به واسطه بچه هاشون امتحان نکنه.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 242 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 1 تير 1394ساعت 10:51 توسط ماماني

این عکس مربوط به 12 فروردین کنار سد مخزنیه خودم عاشق این عکس پارسام

چهارشنبه نهم اردیبهشت بچه های کلاس پارسا رو بردن اردو توی حیاط مدرسشونخندونک چند روز قبلش به ما اعلام کردن چهارشنبه بچه ها رو بدون کیف و کتاب با نهار بفرستین مدرسه چون بقیه بچه های مدرسه رو بردن اردو اینام دوست دارن برن تصمیم گرفتیم ببریمشون توی حیاط مدرسه حیاطشون خیلی باصفاس پر از گلهای محمدی که عطرش تمام فضا رو گرفته و درختهای شکوفه زده پارسام که طبق معمول اولین تجربه هاش ذوق زده که میخوام برم اردو niniweblog.comبلاخره روز موعود فرا رسید صبح من قبل از رفتن به اداره نهارش رو گذاشتم و بقیه کارها افتاد رو دوش خواهرم تا ساعت 9 که وقت رفتنش بود خواهرم همه وسایلش رو آماده کرده بود و با آژانس رفته بودن مدرسه ظهر که برگشتم خونه وقتی خواهرم در مورد اردو حرف زد خیلی پشیمان شدم چرا خودمم نرفتم بهش سر بزنم گفتم کاش تماس میگرفتی و می گفتی همه بچه ها با ماماناشون بودن

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 427 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد 1394ساعت 9:56 توسط ماماني

"در آسمان آبی دلم جایی برای ابرها نیست"

خدایا به خاطر تمام داده هایت بخصوص همه زندگیم، عشقم، نفسم پارسای عزیزم شکر

سه شنبه اول اردیبهشت تولد 6 سالگی پارسا بود از دو هفته قبلش به پارسا گفتیم که تولدت نزدیکه ازش نظر خواستیم خودش انتخاب کنه که جشن تولدش رو توی خونه برگزار کنیم یا مدرسه از آنجاییکه یکی از همکلاسیهاش روز تولدش شیرینی آورده بود کلاس پارسا فکر میکرد که نمیتونه توی کلاس تولد بگیره و فقط میتونه شیرینی ببره منم گفتم با خانمتون صحبت میکنم اگه اجازه داد دوست داری توی مدرسه باشه؟ اونم با اشتیاق رضایت خودش رو اعلام کرد منم با مربیشون تماس گرفتم اونم گفت میتونین تولدش رو توی مدرسه برگزار کنین خودمون کلاس رو براش تزئیین میکنیم گفت موسیقیم آزاده. یک هفته قبل از تولدش کادوش رو خریدیم وقتی فروشنده متوجه شد کادو تولدشه بهش تخفیف داد اومدیم خونه ازش میپرسیدن پارسا دوچرخت رو چند خریدی قیمت اصلیش رو میگفت و در ادامه میگفت فروشنده 30 هزار بهم کادو تولد دادخندونک

اینم کادو تولد آقا پارسا

 

روز سه شنبه من و همسری هر دومون مرخصی گرفتیم ساعت 9صبح رفتیم کیکش رو آوردیم میخواستیم کیکش رو بره ناقلا سفارش بدیم ولی پارسا باب اسفنجی رو انتخاب کرد من و خواهرم و همسرم رفتیم مدرسه وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم زنگ تفریح بود بچه ها این همه بادکنک و کیک و تزئینات رو توی دست ما دیدن همه شروع کردن به کف زدن و تولدت مبارک گفتن اسم پارسا رو که روی کیک دیدن شروع کردن به پارسا تولدت مبارک و هر کدام چیزی میگفتن یکی میگفت وای کیک تولد باب اسفنجی یکی دیگه میگفت چقدر بادکنک به خواهرم گفتم کاش میدونستیم الان زنگ تفریحه کمی دیگه میامدیم بچه ها گناه دارن نکنه دلشون کیک بخواد تا وقتی به سالن رسیدیم همه کف و سوت زنان دنبالمون آمدن

کلاس پاسا طبقه دوم ساختمان بود رفتیم داخل کلاسش، پارسا که صندلی روبروی در نشسته بود به محض دیدن ما آنچنان لبخند پت و پهنی روی لبش نشست که هر چه سعی کرد مخفیش کنه نتونست بچه های کلاسم که معلوم بود همه منتظر آمدن ما هستن از سر جاشون بلند شدن و شروع کردن ورجه وورجه کردن میخواستیم تزئیناتی که همراه خودمون بردیم رو به در و دیوار وصل کنیم با توجه به جو کلاس امکانش نبود سریع میز رو چیدیم و چند تا بادکنک آویز کردیم و به هر کدام از بچه هام یک بادکنک دادم و سریع چند قطعه عکس گرفتم و بعد پارسا شمع تولدش رو فوت کرد و بعدش کیک رو تقسیم کردیم و در آخر بچه ها با آهنگ تولدت مبارک عمو پورنگ شروع کردن  به خیال خودشون به رقصیدین که بیشتر شبیه پریدن برای بادکنکها بود و در آخر بعد از جمع کردن کلاس و تشکر از مربی پارسا و سرایدارشون با خواهش و تمنا ساعت 11 پارسا رو آوردیم خونه چون میخواست نیم ساعت باقیمانده رو هم آنجا بمونه

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 558 مرتبه

نوشته شده در شنبه 5 ارديبهشت 1394ساعت 16:43 توسط ماماني

آخرین چهارشنبه سال خواهر شوهرم و دخترهاش مهمون خونه ما بودن پارسا با دو قولوهای دختر عمه اش که یکسال از او بزرگترن شیطونی کرد و حسابی از خجالت خونه که خودم دلم نمی اومد روی فرشهاش راه برم دراومدن اونا بعداز ظهر پنج شنبه رفتن جمعه آخر سال هم زن داداشم رو واسه شام پا گشا کردم خونه پدرم و خواهرمم دعوتمون بودن و اینبار پارسا و دوقولوهای خواهرم همه جا رو بهم ریختن مهمونا ساعت یازده و نیم رفتن من موندم و پارسایی که از شدت خواب به زور حرف میزد و فقط بهانه میگرفت که بیا پیش من بخواب تا خوابم ببره و خونه ای که هیچ چیزش سر جاش نبود و دو ساعت و نیمم تا شروع سال جدید وقت داشتم قبل از هر چیز پارسا رو خوابوندم چون نق زدن و بهونه گیریش عصبیم کرده بود بعد توی خونه رو مرتب کردم و سریع جارو برقی کشیدم بعدم ظرفها رو سر جاشون گذاشتم و یک ربع مونه به ساعت یک سفره هفت سین رو چیدم توی این مدتم تنها کاری که همسرم انجام داد و به قول خودش بهم کمک کرد جمع کردن آشغالها و گذاشتن اونا توی سطل زباله سر کوچه بود تا سال جدید زباله ای توی خونه نباشهخندونکساعت یک همه کارهام تموم شدن و خودمم حاضر شدم ساعت گوشیم رو گذاشتم ده دقیقه به دو خوابیدم.

ساعت 2 پارسا رو بیدار کردم و سه تایی سر سفره هفت سین نشستیم تا لحظه تحویل سال پارسا دوبار رفت توی رختخوابش اینقدر خوابش می اومد که شکلاتهای سر سفره هم وسوسه اش نکردن بیدار بمونه نیم ساعت بعد از تحویل سال خوابیدیم. صبح بعد از بیدار شدن ازش عکس گرفتیم.

 اولین جایی که واسه عید دیدنی رفتیم خونه پدرم بود عیدی که من و باباش بهش داده بودیم توی کیف همراهش بود به محض ورود به خونه بابام گفت بابا حسین بیا عیدی بهت بدم بابام گفت من بزرگترم باید به تو عیدی بدم بعد از خونه پدرم خونه مادربزرگ رفتیم و بعدم رفتیم سر مزار و فاتحه دادیم و برگشتیم خونه خودمون.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 481 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 11 فروردين 1394ساعت 11:00 توسط ماماني
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم. *************************** امپراطور كوچولوي من ساعت 30 / 12 دقيقه روز سه شنبه اول ارديبهشت ماه سال 1388 در بيمارستان بیستون كرمانشاه توسط دكتر محمد حسين صانعي بدنيا آمد.