پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا
همه ي دنياي مني عزيزم

 این روزهای ما با دید و بازدید دوستان و آشناها و نگهداری از پونا می گذره و حسابی سرم شلوغه در طول روز کمکی زیاد دارم ولی شب ها بدون کمکی می خوابیم چون پونا تا صبح یکبار و نهایتش دوبار برای شیر بیدار میشه و بقیه رو آروم میخوابه. خلاصه ای از اولین های زندگی دختر گلم:

دوشنبه چهاردهم براش شناسنامه گرفتیم مبارکت باشه گلم.

اولین  لبخند: ساعت 21/30 دقیقه شنبه مورخ 95/4/12

اولین سکسکه: ساعت 23 شنبه 95/4/12

اولین بیرون رفتن: یکشنبه 95/4/13 آزمایش تیرویید (من و بابا و مامان اختر و پارسا پونا رو بردیم بیمارستان)

اولین سرفه: ساعت 8/30 دقیقه 95/4/15

اولین کوتاه کردن ناخن: ساعت 11 صبح روز سه شنبه 95/4/15

افتادن ناف: ساعت 17/30 دقیقه سه شنبه 95/4/15

اولین حمام: ساعت 17 روز جمعه 95/4/18

اولین حمام توسط مامان اختر، مامان و آجی اسما بود مامان اختر نگهت داشت، مامان بدنت رو میشست، آجی اسما آب میریخت و آجی فاطی فیلم برداری می کردخندونک


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 7 مرتبه

نوشته شده در پنجشنبه 31 تير 1395ساعت 12:39 توسط ماماني

اگه از ترس وقت تزریق آمپول بگذرم خدا رو شکر شب رو خیلی خوب سپری کردم نه خبری از گریه کردن بچه بود و نه درد خودم. ولی هم اتاقیم که یکروز زودتر از من سزارین کرده بود شب بچش یکسره گریه می کرد خودشم حدود ساعت 4 صبح آنچنان از درد به خودش می پیچید که از صدای فریادش بیشتر همراههای مریضهای دیگه دم اتاق جمع شدن پرستارم به من گفت مال اینه امروز یکسره چیز میخورد خیلی پر خوری کرد و هر چی دم دستش می رسید میخورد هم رو خودت تأثیر داشت هم بچش تو مواظب باشبچه خوب شیر میخورد پرستارمم حسابی بهمون می رسید واقعا راضی بودم. روز بعد صبح دکترم آمد گفت باید راه بری دم ظهر شروع به قدم زدن کردم اصلاً حال الانم با زمان بدنیا آمدن پارسا قابل مقایسه نبود انگار ده روز از عملم گذشته بود از بعداز ظهرم شروع به خوردن کردم خیلی رعایت کردم. بعدازظهر همسرم گفت با توجه به اینکه فردا جمعه میشه ممکنه گوسفند پیدا نشه بزار الان به بابات زنگ بزنم و بگم یه گوسفند بخره برامون که فردا جلو پای پونا قربانی کنیم گفتم باشه زنگ بزن به بابام زنگ زد اول باورش نمیشد زایمان کردم و بهشون نگفتم بعدش به خودم زنگ زد خیلی ناراحت شد بعد خالم متوجه شد اونم زنگ زد و کلی حرف بارم کرد خلاصه در عرض کمتر از یک ساعت همه فامیل فهمیدن که بدون خبر همه زایمان کردم.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 17 مرتبه

نوشته شده در شنبه 26 تير 1395ساعت 10:57 توسط ماماني

توی ماه های آخر بارداری دست و پا شکسته اداره میرم و تقریبا از بعد عید که همکارام و رئیسم متوجه شدن که باردارم خیلی هوامو دارن از اوایل خرداد هفته ای دو سه روز میرم اداره دو ساعت میمانم و بعد بر میگردم خانه خدا رو شکر همین موضوع باعث شده زیاد اذیت نشم. روز یکشنبه 6 تیر هم آخرین روز رفتن به محل کارم بود از همکارام خداحافظی کردم.

سه شنبه 8 تیر من و همسرم و پارسا رفتیم بیمارستان بیستون کارهای تکمیل پرونده و آزمایشات لازم رو انجام دادیم و بعد کارهای بیمه رو انجام دادیم ظهر من و پارسا یه سر خوابگاه خواهرم رفتیم بعد از ظهرم یه سری وسیله دیگه واسه نی نی خریدیم ساعت 12 شب به خانه رسیدیم پارسا و همسرم خوابیدن ولی من از استرس خوابم نمیبرد تا ساعت 2 وسایلی رو که واسه بیمارستان لازم داشتم آماده کردم و بعد دوش گرفتم ساعت از سه گذشته بود که خوابیدم. امروز که رفتم کرمانشاه به هیچ کس نگفتم رفتم کارهای بیمارستان رو انجام بدم و گفتم میرم پیش دکترم تا تاریخ زایمانم رو مشخص کنه در طول روز که کرمانشاه بودم چند بار بابام و خاله و خواهرم زنگ زدن و تاریخ زایمانم رو پرسیدن منم گفتم دکتر تاریخ شنبه 12 تیر رو داده در صورتیکه قرار بود فردا سزارین بشم زمان تولد پارسا همه زحمت افتادن و بیش از ده ماشین راهی بیمارستان شدن با توجه به بعد مسافت و اینکه ماه رمضان بود و هوا فوق العاده گرم نمیخواستم هیچ کس زحمت بیافته و این همه راه رو بیاد به همین دلیل تاریخ رو اشتباه بهشان گفتم خواهر و خواهرزاده همسرمم که تماس گرفتن همسرم تاریخ 12هم رو به اونا گفت.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 14 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 14 تير 1395ساعت 10:35 توسط ماماني

چهارشنبه 22 ارذیبهشت واسه خرید سیسمونی رفتیم صبح اکثریت مغازه های مسیر رو گشتیم تنوع جنس زیاد نبود و میشه گفت اکثریت مغازه ها وسایلشون مثل هم بود قرار بود بعداظهر خریدمون رو انجام بدیم ساعت 12 احساس خستگی کردم به همسرم پیشنهاد دادم بریم خانه کودک (پاساژ صدف) و یکسری از وسایل رو بخریم و بقیه رو بزاریم واسه بعدازظهر. با توجه به اینکه ساعت 12 بود مغازه خلوت بود و کل فروشنده ها بیکار درنتیجه راحت تر تونستیم خرید کنیم یک لحظه به خودم آمدم ساعت یک و 45 دقیقه بود و اکثریت وسایلی که لیست گرفته بودیم خرید شده بود باورم نمیشد به این سرعت کارموم تموم شده بود فروشنده گفت اشانتیون یک وسیله بردارید و قفسه ای رو نشان داد که از اینجا انتخاب کنید پارسا سریع رفت و جغجغه حیوانات و 4 عدد توپ رو آورد و همونجا اعلام کرد من اینا رو برا خودم انتخاب کردم شما واسه نی نی بخرین. فروشنده کمک کرد و وسایل رو تا کنار ماشین آورد و بسختی وسایل رو توی ماشین جا دادیم. بعداز ظهرخواهرم آمد پیشمان لیست رو مرور کردیم چند وسیله دیگه اضافه کردیم که بعد از ظهر دوتایی خریدیم و بعدش دکتر رفتم خدا رو شکر همه چیز خوب بود.

پنج شنبه 6 خرداد هم بقیه خریدامون از جمله پتو، روتختی، ملاحفه، ساک بیمارستان، کادوی روز تولد نی نی (یک عدد النگو)، کادوی بیمارستان خودم (یک جفت گوشواره) و یکسری خورده ریز دیگه خریدیم اینم اضافه کنم هر بار برا نی نی چیزی میخریم حتما واسه پارسام میخریم که حساس نشه اینبارم برا پارسا کفش و دمپایی خریدیم.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 14 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1395ساعت 10:25 توسط ماماني

اول اردیبهشت تولد 7 سالگی آقا پارسا بود با وجود اینکه از روزها قبل در مورد برگزاری جشن تولدش سه تایی با هم صحبت کرده بودیم هنوز به نتیجه نرسیدیم که مانند سال قبل تولدش رو توی مدرسه بگیریم، یا توی خونه و همه همکلاسی هاش رو دعوت کنیم و یا اینکه یه تولد سه نفره برگزار کنیم و سه تایی خوش بگذرونیم. پارسا با مورد اول و دوم موافق بود من با توجه به شرایطم و با توجه به اینکه سال قبل تولدش رو تو مدرسه برگزار کردیم جز سر و صدا و ورجه وورجه بچه ها چیزی متوجه نشدیم پیشنهاد سوم رو قبول داشتم. نهایتاً پارسا رو قانع کردیم با چند روز تأخیرجشن تولدش رو توی خونه برگزار کنیم مهموناش یکی از همکلاسی هاش (رضا) با یکی از بچه های همسایمون (ارشیا) که یکسال از پارسا بزرگتره و همبازی هستن، دختر دایی و خواهرم بودن البته پارسا دوست داشت که یکی دیگه از همکلاسی هاش (بنیامین) هم باشه چون شماره خونشون رو نداشتم با چند جام تماس گرفتم نتونستم شماره رو پیدا کنم حتی با خانم معلمشون هم تماس گرفتم که گوشیش خاموش بود متأسفانه نتونستم دعوتش کنم.

پارسا از صبح با چیدن تزئینات تولدش مشغول بود همش لحظه شماری می کرد تا دست به کار بشیم تزئینات رو وصل کنیم کیک تولدشم زمین فوتبال سفارش داده بود که پیشنهاد خودش بود متأسفانه شیرینی فروش معروف شهرمون گفته بود چون تعطیلاته نمی تونم براتون کیک آماده کنم مجبور شدیم جای دیگه سفارش بدیم وقتی همسرم کیک رو آورد در کمال تعجب دیدم کیکش شبیه همه چیزه به جز زمین فوتبال به همسرم گفتم چرا قبولش کردی  بهش میگفتی این زمین فوتباله؟؟؟؟؟؟ کاش پولش رو میدادی و میزاشتی رو میز فروشنده میگفتی بیا بشین بخورش من نمی برمش خدا رو شکر پارسا بهانه نگرفت و به همون توپ روی کیک راضی بود. تا حدود ساعت 6 مراسم طول کشید بعدشم زدیم بیرون خیابان گردی.

بازی این روزهای من و پارسا: پارسا ادای نی نی ها رو در میاره مثلاً اون پناه میشه میاد تو بغلم و الکی گریه میکنه به قول خودش انگه انگه میکنه منم باید بهش شیر بدم پارسا رو صدا بزنم تا براش شیر خشک درست کنه یکی از خشخشه ها که مثل شیشه شیر میمونه شیشه شیرش میشه بعد از اینکه شیرخشکش رو میخوره خودش رو میزنه به خواب منم نباید تکون بخورم وگرنه دوباره انگه انگش شروع میشه بعضی وقتهام عروسک دخترش رو میاره عروسکه پناه میشه خودشم که پارساس مثلاً از مدرسه برمیگرده خواهرش براش میخنده بعضی وقتها گریه میکنه خواهرش خوراکی میخواد خودش میره براش میخره پناه از من میپرسه من رو دوست داری یا داداش رو وقتی من میگم بابا و مامان ها بچه اولشون رو بیشتر از بقیه بچه هاشون دوست داره کلی میذوقه دوست داره همش از زبان من بشنوه که او برام با همه کس و همه چیز فرق داره، عکس ها و فیلم های بچگیش رو توی کامپیوتر نگاه می کنه وقتی ذوق من و باباش رو میبینه، خاطرات اون روزها رو از زبان ما میشنوه ریز ریز میخنده و چشماش برق میزنه و دوباره ادای فیلم ها رو در میاره. یکی از فیلم های بچگیش مال وقتیه که تازه سینه خیز راه میره (البته پارسا زیاد چهار دست و پا نمیرفت و بیشتر سینه خیز میرفت)ما سفره نهار انداخته بودیم اونم خودش رو به سفره میرسونه و گوشه سفره رو میگیره جمع می کنه من و باباش ظرف و غذاها رو روی زمین گذاشتیم پارسا هم مشغول بازی با سفرس خیلی از این فیلمش خوشش میاد.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 223 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 20 ارديبهشت 1395ساعت 9:39 توسط ماماني

سال 94 تموم شد وارد سال 95 شدیم خدا رو شکر سال گذشته سال خیلی خوبی برامون بود امیدوارم امسالم با خوبی و خوشی به پایان برسه. تعطیلات عید رو جای دوری نرفتیم چند روزی مهمون داشتیم و بقیه اش اطراف شهر خودمون میرفتیم. روز سیزده هم ما و خانه پدرم، داداشم و بعدازظهر خواهرم به میاندار رفتیم من مثل سال گذشته تا 14 فروردین اداره نرفتم.

پارسا همراه خونه بابام به سرپل ذهاب رفته بود

از وقتی جنسیت نی نی مشخص شده دنبال اسم میگردیم حتی کتاب ثبت احوال رو آوردیم و یکی دو روز تو اون کتاب جستجو کردیم اینترنت که روزی چند بار سر میزنیم ولی هنوز اسمی که مورد پسندمون باشه پیدا نکردیم با توجه به اینکه اسم دختری میخوام که حتماً با "پ" شروع بشه یه خورده کارمون سخت شده ولی تا الان اسم پرستش (توسط پدرم)، پانیا (توسط خواهرم)، پناه(من و همسرم)، پانیسا(دخترخاله هام)، پانته آ مطرح شده وپارسا هم رو اسم پناه تأکید داره  نظر خودمون بیشتر رو پناه هست ولی هنوز ok نشده


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 209 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردين 1395ساعت 9:39 توسط ماماني

با وجود اینکه سه ماهه اول بارداری رو پشت سرگذاشتم ولی ویارم همچنان ادامه داره واقعاً اذیت میشم ویار من پارسا رو هم حساس کرده به بیشتر بوها واکنش نشون میده هر چه براش توضیح میدم من شرایطم فرق میکنه گوش نمیده از طرفی برای ورود نی نی لحظه شماری میکنه مرتب باهاش حرف میزنه   

شب یلدا                                            

12 دی اولین غربالگری رو انجام دادم بعداز ظهرش سونوگرافی رو رفتم و فردا صبح آزمایش همون روز آزمایش تیروئیدم دادم. هنوز جنسیت جنین مشخص نیست. روز سونوگرافی خواهرم باهامون بود و اولین نفری بود که متوجه شد باردارم بهش گفتم که فعلا دوست ندارم کسی متوجه بشه. بیست و دوم جواب آزماشم رو گرفتم متأسفانه کم کاری تیروئید داشتم همون روز جواب رو پیش متخصص بردم برام قرص لووتیروکسین نوشت که باید هر روز صبح بخورم غربالگریم هیچ مشکلی نداشت توی این مدت چند باری به دکتر صانعی مراجعه کردم ولی منشیش گفت تا سال آینده وقت نمی ده شب همون روزی که جواب آزمایشم رو گرفتم با مطبش تماس گرفتم و به منشی گفتم مشکل برام پیش اومده و بلاخره بعد از کلی حرف زدن و اینکه خدایی نکرده احتمال سقط جنینم وجود داره و هر چیزی که منشی رو قانع کنه بهم وقت بده گفتم نهایتاً گفت بیست و هفتم بیا بهت قول نمیدم ولی اگه وقت شد میفرستمت تو میتونی منتظر بمونی منم گفتم آره. 27 ام پیش دکتر صانعی رفتم دکتر 2 تا منشی داره که 2 تا خواهرن یکیشون تا وقتی دکتر بیاد هست و بعدش کار مراقبت رو انجام میده و خواهر دیگش تا آخر شب هست منم نمیدونستم با کدومشون صحبت کردم ولی بعد از کلی معطلی موفق شدم برم پیش دکتر. دکتر بعد از اینکه جواب آزمایشات رو دید گفت غربالگری و سونوگرافی مشکلی نداره در مورد تیروئیدم گفت زیاد مهم نیست و بهم پیشنهاد کرد اگه میخوای بارداری کم استرسی داشته باشی اصلاً در مورد مسائل مربوط به بارداری به اینترنت مراجعه نکن. با وجود حرفهای دکتر نگرانیم ادامه داره چون بعد از سه ماه و 10 روز تازه متوجه شدم کم کاری تیروئید دارم اگه پزشک اولم یه ذره بیشتر دقت می کرد و آزمایش تیروئید رو برام می نوشت زودتر متوجه می شدم  این همه استرس بهم وارد نمی شد.


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 219 مرتبه

نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1394ساعت 8:31 توسط ماماني

16 آبان بی بی چک ورود فرد جدیدی به خانه ما رو نشون داد هنوز باورم نمیشه تصمیمی که چهار پنج ماهی دارم بهش فکر می کنم عملی شده حالتی بین خوشحالی و دو دلی از درست بودن تصمیمم دارم.

پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم خریدهامون رو انجام دادیم و قراره به امید خدا فرداش نذری امام حسین درست کنیم بعد از ظهر من و همسری به مرغداری رفتیم و مرغ خریدیم غروب 2 تایی بیش از 60 کیلو ران و سینه مرغ رو تو حیاط پاک کردیم هوا سرد بود این همه کار واقعا خستم کرده بود دیگه نتونستم تا آخر کمکش کنم وقتی رفتم تو خونه تا حدود نیم ساعت نمیتونستم تکان بخورم شب دختر خاله هام با خواهرم اومدن واسه کمک وقتی اونا اومدن ما کارهای اولیه رو تمام کرده بودیم فرداش زنداییم و خودم غذا رو درست کردیم بعدش بقیه اومدن. همسری که شرایطم رو میدونست سعی می کرد همه کارهای سنگین رو خودش انجام بده ولی صبح او واسه خرید رفت بیرون من و زنداییم برنج ها رو درست کردیم. واسه شستن ظروف و تقسیم کردن دیگه اذیت نشدم چون کمکی زیاد بود ولی تا چند روز می ترسیدم با وجود این همه کار و جابجا کردن قابلمه های سنگین مشکلی برام پیش نیاد ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.

سه شنبه 3 آذر اولین سونوگرافی رو انجام دادم سونو شش هفته و یک روز رو مشخص کرد هنوز قلب جنین تشکیل نشده. بعدم جواب سونو رو نشون متخصص دادم گفت دو یا سه هفته دیگه تکرارش کن. دکتر آزمایشات بارداری رو برام نوشت با توجه به اینکه قبل از بارداری چکاب انجام داده بودم آزمایشات رو کامل ننوشت. آزمایشات رو آخر آذر انجام دادم و هنوز نتیجه رو نگرفتم. توی اولین فرصت میخوام برم پیش دکتر صانعی امیدوارم بهم وقت بده


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 207 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر 1394ساعت 9:29 توسط ماماني

شهریور ماه واسه پارسا خرید کردیم و لباس واسه مدرسه و لباس فرم و لوازم التحریر خریدیم قبلنها هیچوقت واسه خریدهاش اینقدر اشتیاق نداشت ولی الان روزی چند بار لوازم التحریر و لباس هاش رو نگاه می کنه و همش واسه شروع مدرسه لحظه شماری می کنه.

چهارشنبه اول مهرماه پارسا رو بردم مدرسه مراسم ساده ای براشون برگزار کردن بعد از نیم ساعت اومدیم خانه و قرار شد 4 مهرماه اولین روز مدرسشون باشه کلی عکس و فیلم ازش گرفتم که متأسفانه همه ی عکس های گوشیم حذف شدن وقتی بهش فکر می کنم عصبی می شم.

تنها عکسی که روی تبلت خودش مونده

 

روز جمعه آش پشت پا براش پختم البته زنداییم زحمتش رو کشید واسه همکارهامم گذاشتم و روز شنبه بردم اداره.

اولین روز مدرسه با سرویس و لباس فرم بعد از رد شدن مجدد از زیر قران و اسپند دود و کلی سلام و صلوات فرستادمش مدرسه، خودم اداره آمدم انگشت زدم و سریع مدرسشان رفتم حدود یک ساعت آنجا ماندم و دوباره به اداره برگشتم وقتی شور و شوق بچه ها رو می دیدم یاد اولین روزهای مدرسه خودم می افتادم شور و شوق روزهای اول و انتظار تعطیل شدن مدارس توی ماههای آخر سال. وقتی به پارسا نگاه می کردم باورم نمی شد زمان اینقدر زود گذشته باشه و پارسا کوچولوی من پشت میز کلاس اول نشسته باشه توی مدتی که پیشش بودم چند بار جای کیفش رو عوض کرد و مرتب بطری آبش رو در می آورد و چند جرعه می نوشید اینم بگم سر میز اول نشستن غوغا بود و مامان ها و خانم معلم فقط می خندیدن پارسا که میز اول نشسته بود از سر جاش بلند نمی شد نکنه کس دیگه جاش رو بگیره بلاخره خانم معلمشون گفت من میزها رو تغییر میدم و چهار دور کلاس میچینم خودتون رو اذیت نکنین بعد از حدود یک ساعت و کلی سفارش به خانم معلم و پارسا من به اداره برگشتم و پارسا رو تنها گذاشتم.

شهریور ماه نتیجه نهایی دکترا رو اعلام کردن و همسرم کرمانشاه قبول شدن و خدا رو شکر راه دور نیافتاد.

پنجشنبه ما و خانه پدرم رفتیم قم و روز بعد برگشتیم هر چند زمانش کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.

واسه پارسا سرویس خواب جدید خریدیم قبل از خرید ازش قول گرفتیم دیگه تو اتاق خودش بخوابه که بازهم با شکست مواجه شدیم نه او حاضر به تنها خوابیدن بود حتی واسه خواب بعدازظهرها و نه من و پدرش تمایلی به جدا کردنش داشتیم.



موضوع : | بازدید : 211 مرتبه

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر 1394ساعت 8:57 توسط ماماني

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و در واقع علت اصلیش این بود که من وبلاگ جدیدی درست کردم (به دلیل مشخصی که تو پست های آینده بهش اشاره می کنم) و تقریباً چند ماهی میشه که اونجا مشغولم ولی دیدم واقعاً نوشتن همزمان دو وبلاگ برام غیر ممکنه همین باعث شد که تصمیم قطعیم رو بگیرم و وبلاگ پارسا رو انتخاب کنم.

خیلی حرفها برای نوشتن دارم. از تیر ماه 94 شروع کنم بهتره،محل کار همسرم به مرکز استان انتقال پیدا کرده و چند ماهی میشه که کلاً توی رفت و آمدیم و این موضوع واقعاً برای دوتاییمون سخته بلاخره تصمیم گرفتیم که منم به مرکز استان انتقال بگیرم توی چند ماه گذشته بارها با رئیسمون صحبت کردم ولی به هیچ وجه قانع نشد که با انتقالیم موافقت کنه ولی توی مرخصی رفتن حسابی بهم کمک کرد خودم هر دو هفته یک بار سه شنبه ها تو مرکز استان جلسه داشتم چهارشنبه و پنج شنبه هم می موندم و اینجوری یه خورده رفت و آمدهامون کمتر میشد. ولی 9 تیرماه رئیس ادارمون عوض شد و رئیس جدید با انتقالیم موافقت کرد و من تمام کارها رو انجام دادم حتی خونمون رو واسه اجاره گذاشتیم و اونجا خونه دیدیم و انتخاب کردیم دفتر محل کارمم تو مرکز مشخص شد ولی دقیقه 90 رئیسمون بهم گفت هنوز راضی به رفتنت نیستم اگه یک درصدم امکان داره بمون منم گفتم قبلا مشکلاتم رو گفتم گفت اگه آقاتون بیاد اینجا راضی هستین؟ گفتم از خدامونه ولی با او موافقت نمی کنن گفت خودم پیگیری می کنم. رئیسمون کلی پیگیری کرد و نهایتاً اداره همسرم با 6 ماه مأمور شدنش موافقت کرد دوست نداشتیم شهر خودمون بیاد به یکی از شهرستان های همجوار رفت که 40 دقیقه تا شهر خودمون فاصله داره و بحث انتقالی و رفتنمون فعلاً کنسل شد.

همسرم دکترا قبول شدن 18 تیر روز مصاحبه اش بود هفدهم راهی تهران شد.

پارسا سه روز در هفته رو کلاس زبان میره، کلاس نقاشیم ثبت نامش کردم چند جلسه ای رفت ولی گفت دوست نداره بره چون واقعاً نقاشی هایی که بهشون می گفتن اصلاً در حد یک بچه پیش دبستانی نبود و خیلی براش سخت بود کلاس ژیمناستیکم گفت دوست نداره بره چون همون حرکات تکراری قبلی رو بهشون میگن.



موضوع : | بازدید : 143 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 31 تير 1394ساعت 7:58 توسط ماماني
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم. *************************** امپراطور كوچولوي من ساعت 30 / 12 دقيقه روز سه شنبه اول ارديبهشت ماه سال 1388 در بيمارستان بیستون كرمانشاه توسط دكتر محمد حسين صانعي بدنيا آمد.