پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

يك روز تعطيل

روز چهارشنبه صبح اول وقت از خواب بيدار شدي و بعداز ظهر هم كلاش ژيمناستيك داشتي وقتي از كلاس برگشتيم از شدت خستگي داشتي بي هوش ميشدي بابا دانشگاه بود به بهونه اومدن بابا بيدار نگهت داشتم ولي بي فايده بود و ساعت 7 خوابيدي شب مهمون داشتيم هر كاري كردم بيدار نشدي شام بخوري. پنج شنبه عيد غدير مامان تعطيل بود و به خيال خودش تا نصف روز ميتونست بخوابه و دلي از عزا در بياره ولي اي دل غافل ساعت 7 صبح به جاي زنگ موبايلم جنابعالي بالاي سرم نشسته بودي كه مامان پا شو تخم مرغ گوجه درست كن برام گرسنمه و ول كنم نبودي از زنگ ساعت سمج تر ميخواستي كه بيدارشم منم با نارضايتي تموم بلند شدم، سفارشت رو آماده كردم و لقمه گرفتم گذاشتم دهنت، يك ربع به 8 ازت خواهش كردم...
7 آبان 1392

نميدونم چرا؟؟؟؟؟؟

از 25 مرداد ميخواستم وبت رو به روز كنم ولي همش امروز و فردا ميكردم تا اينكه بلاخره طلسم شكسته شد مدتيه خيلي تنبل شدم البته اين تنبلي فقط مربوط به نوشتن نميشه و به تموم امورات زندگيم مربوط ميشه مثلاً قبلنا وقتي كه گردگيري ميكردم نهايتا، توي 5 روز تموم خونه مرتب ميشد و برنامه ريزيم اينجوري بود كه واسه اتاق خودمون و اتاق پارسا هر كدام يك روز، آشپزخونه يك روز، هال يك روز و يك روز هم مربوط به سرويس ها و خورده كاريهاي ديگه ميشد اما باورش براي خودمم سخته كه الان 15 روزه شروع به گردگيري كردم فقط تونستم آشپزخونه رو  (توي 6 روز) تميز كنم و يك سري كارهاي پيش پا افتاده ديگه يعني در كل خونه رو تميز نكردم هيچ همه جا رو بهم ريختم و براي رد شدن از ...
20 شهريور 1392

اندر احوالات آقا پارسا

 گالري زيباي كودكان زحمت اين عكس رو كشيده دستشون درد نكنه بعضي وقتها يه چيزي ميگي كه ... روز شنبه 15 تير واسه خريد لباس رفتيم ايلام داشتم حاضرت مي كردم به خاله گفتم ضد آفتاب پارسا داره تموم ميشه نميدونم دوباره همين مارك رو براش بگيرم يا عوضش كنم زودتر از خاله گفتي مامان برام كرم حلزون بخر من و خاله كلي به حرفت خنديديم ميگم پسرم كرم حلزون واسه بچه ها نيست برا بزرگتراس سريع رفتي تو اتاق و به بابا گفتي به مامان بگو كرم حلزون واسه بچه هاس تا برام بخره خلاصه بعد از اون ضد آفتاب برات خريدم و الان هر وقت ميخوايم بريم بيرون ميگي مامان برام حلزون نميزني توي راه كه داشتيم ميرفتيم ايلام همش خوراكي ها رو به بابات ميدادي كه بخوره خاله گفت...
23 مرداد 1392