مامان و بابا صبح روز سه شنبه ساعت 8 صبح به بيمارستان رسيدن و ساعت 8/30 مامان به بخش رفت و بابا بيرون در حال انجام كارها بود نيم ساعت بعد از اومدن ما خانواده هامون اومدن (از خانواده مامان 18 نفر و از خانواده بابا 8 نفر 2 تا هم از دوستاي بابا آمده بودن) ميشه گفت بيشتر سالن انتظار رو خانوادۀ ما پر كرده بودن و همه منتظر به دنيا اومدن تو بودن. ساعت 12/30 خداوند بزرگترين نعمتش را نصيب ما كرد و گل پسرم صحيح و سلامت به دنيا اومد من بيهوش بودم و نميدونم چه اتفاقاتي افتاد ولي فيلم گرفته بودن. ظهر چهارشنبه از بيمارستان مرخص شديم و به خونه بابابزرگم رفتيم به محض ورود گوسفندي واست قرباني كرديم (آخي زبون بسته) و به...