پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

فروردين 90

توي فروردين ماه قرار بود يك مسافرت چند روزه به يكي از كشورهاي همسايه داشته باشيم ولي بخاطر فوت عموت مسافرتمون لغو شد و تمام تعطيلات عيد رو خونه بوديم.
31 فروردين 1390

اسفند 89

بلاخره يك خونه خوب و بزرگ 2 خوابه دقيقاً روبروي خونه بابابزرگ واسمون پيدا شد ديگه از اين بهتر نمي شه چون خيالم از بابت همه چيز راحت شد خدايا ممنونم. يكشنبه 15 اسفند ماه اسباب كشي كرديم.توي مدت 2 روز با كمك خواهرها و دختر دايي ها و زندايي هام توي 2 روز خونه به اون بزرگي تميز شد اصلاً خودمم خسته نشدم در ضمن تو هم خونه خالم پيش دخترخاله هام بودي. همشون خسته نباشن.               مامان يك هفته مرخصي بود. 21 اسفند اولين روز كاري مامان توي شهر جديد بود.                 ٢٥/ ١٢/ ٨٩ ای تنها دلیل رد کر...
29 اسفند 1389

بهمن 89

١٥ بهمن يك اتفاق خيلي بد افتاد و اون فوت عموي بزرگت بود. مامان بخاطر اينكه بيشتر كنار بابا باشه يك هفته مرخصي گرفت.                  قراره از ماه آينده مامان انتقال پيدا كنه و بابا از همين حالا دنبال خونه ميگرده ديگه نميخوايم توي خونه سازماني بريم چون كوچيكه و واقعاً جا تنگه حالا هم كلي از اسبابهامون رو نياورديم اينجا، يك خونه 2 خوابه ميخوايم اميدوارم توي يك جاي خوب و نزديك خونه بابابزرگ واسمون پيدا بشه. ...
30 بهمن 1389

دي ماه 89

اين عكست رو دايي داده روي ليوان و بشقاب چاپ كردن بعداً عكسهاش رو ميذارم. پارسا توي اين سن تمام اعضاي بدنش رو مي شناسه ، وقتي عصباني ميشه ميگه ادب (منظورش همون بي ادبه) هر وقت ميخواد چيزي بلند كنه ميگه يا علي وقتي از كسي چيزي ميخواد مياد محكم طرف رو بغل ميكنه و ميبوسه يك بوسه محكم و صدادار و خوشمزه به لواشك ميگه خوشمزه و سرش رو تكون ميده خلاصه روز به روز دامنه لغاتش بيشتر ميشه و شيرين تر ميشه ...
30 دی 1389

آذر ماه89

بلاخره انتقالي مامان درست شد هرچند مامان ديگه اصلاً دنبالش نرفت و بيخيالش شد ولي اداره مقصد خودش دنبال كار رو گرفته بود حالا ببينيم از كي بايد برگرديم شهر خودمون.
30 آذر 1389