پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

مهر 89

    ٨ مهر دختر عموت بدنيا اومد من و تو بابا بيمارستان رفتيم.                     واي خداي من باز هم كلاسهاي دانشگاه شروع شدن البته بخاطر تو ديگه زياد كتاب بر نميدارم و به 3 كتاب بسنده كردم.                آقا پارسا در سن 18 ماهگي بسر مي برد و توي اين سن قادر به گفتن كلمات بابا- مامان- دايي- هپو- علي- دودو- بف و ام است. در اين سن با اشاره كاملاً مفهوم خود را مي رساند مثلاً واسه اينكه بشيني كنارش دستش رو بر زمين مي كوبه. وقتي خوراكي ميخواد دهانش رو باز و بسته ميكنه....
1 آبان 1389

شهريور89

١٤ ارديبهشت يك سه چرخه خوشكل واست خريديم مباركت باشه.                                                             ...
31 شهريور 1389

مرداد 89

مامان دنبال كار انتقاليش افتاده شهر مبدأ موافق انتقال مامانه ولي شهر مقصد ميگه فعلاً نيرو لازم نداريم. ندارين كه ندارين خيلي هم دلتون بخواد يك نيروي تحصيلكرده كاربلد ميخواد بياد ادارتون  ...
31 مرداد 1389

تير 89

13 خرداد روز زن بود بابا بمناسبت روز زن مامان رو تو كلاس گواهينامه رانندگي ثبت نام كرده بود و 8 تير ماه كلاس هاي آيين نامه شروع شدن مامان صبح تا ظهر سر كار ميرفت و بعداز ظهر هم سر كلاس آيين نامه.                پارسا: مامان بد چلا اينقد تنهام ميذالي؟ مامان: گل پسرم خيالم راحته خاله جونت از من بهتر بهت ميرسه در ضمن قول ميدم جبران كنم قول قول قول 29 تيرماه بردمت بهداشت وزنت 12/600 گرم بود ماشاالله به پهلوان خودم. توي اين ماه ديگه كامل مي توني راه بري ولي دل از روروكت نميكني.     ...
31 تير 1389

ارديبهشت 89

٨٨/٢/٦ من اداره بودم كه خالت بهم زنگ زد و گفت 2 تا جوش توي سر پارسا دراومده من خيلي ترسيدم آخه همه بچه هاي فاميل آبله مرغان گرفتن و حدود 15 روزي ميشه كه من تو رو خونه بابا بزرگ نبرد م ولي روز تولدت همه بچه ها بجز اونايكه آبله مرغون گرفته بودن آمدن. بعداز ظهر پيش دكتر بردمت ولي گفت آبله نيست روز بعد يكي دو تا جوش ديگه هم درآوردي. بعداز ظهر برديمت پيش دكتر خودت و او گفت آبله مرغان گرفتي. پنجشنبه 9 ارديبهشت تعداد جوش هات خيلي زياد شد ولي خدا را شكر زياد اذيت نبودي ولي مامان و بابا خيلي نگرانت بودن و توي اين مدت يكبار ديگه پيش دكترت رفتيم كه گفت جاي نگراني نيست و بايد خوشحال باشين كه ديگه خيالتون راحته چون اين بيماري فقط يكبار سراغ آدم مياد و ...
31 ارديبهشت 1389

جشن تولد يك سالگي پارسا

همانطوري كه قبلاً نوشتم قرار بود شام رو تو رستوران بديم ولي بخاطر سفر راهيان نور كليه رستوران هاي شهر رزرو شده بودن حتي خانه معلم هم رزرو شده بود حسابي برناممون بهم خورد و مجبور شديم شام رو تو خونه درست كنيم زن پسرخاله مامانم و خواهرش و زنداييم توي خونه پسرخاله مامانم زحمت شام رو كشيدن و ما همه وسايل رو اونجا برديم و خوشبختانه از اين بابت خيالم راحت شد. واسه تزيين تو خونه هم دختر داييهام و دختر عموهام و خواهرهام همۀ زحمت رو كشيدن خلاصه جمعيت زياد بود و مامان زياد خسته نشد از همهشون ممنونم اميدوارم بتونم جبران كنم. واما...... خونه كوچيك بود به خاطر همين شام رو برديم بيرون از خونه توي پارك خورديم و به همه بخصوص به بچه ها خيلي خيلي خوش گذشت...
2 ارديبهشت 1389