پارساپارسا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

پارسا امپراطور كوچولوي مامان و بابا

تولدم مبارك

چه لطيف است حس آغازي دوباره و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز من! روزي كه آغاز شدم! تولدم مبارك  بابا دیروز بعداز ظهر راهی ... شده و جمعه شب بر میگرده. (کلاسهای پنجشنبه و جمعه رو میره ولی کلاس روز یکشنبه رو غیبت میکنه)  صبح زنگ زد و تولد مامان رو تبریک گفت و بعد هم اس ام اس فرستاد. فعلاً از کادو خبری نیست باید تا برگشتن بابا از دانشگا صبر کنیم به نظر تو کادوی بابا چی میتونه باشه                      ...
18 آبان 1391

شعر حميد مصدق و جواب زيباي فروغ فرخزاد

حميد مصدق خرداد 1343 تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت. جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك ل...
18 آبان 1391

باز باران

  باز باران بي بهانه با ترنمهاي زيبا كودكانه مي رود زين سو به آن سو مي خورد بر تار گيسو بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران در دلم يادش كنم ياد خاطراتي كه به من داد باز باران روي بامم خيس شد خاطره هايم ياد آن دوران شيرين ياد آن روزهاي زيبا پيش چشم همه ما ياد آن الا دولكها ياد آن دوز و كلك ها ياد بالا و بلندي ياد آن سرسره بازي زير باران رفتن و شاد حس خوبي كه به من داد ياد آن خاطره هامان باز باران باز باران امروز صبح كه از خواب بيدار شدم هوا ابري بود و حدود ساعت 20/7 دقيقه صبح باران شروع به باريدن كرد (خدايا به خاطر نعمت هاي بيكرانت ممنون) وقتي به اداره رسيدم هوا مثل لحظ...
4 آبان 1391

روز جهاني كودك مبارك

١٧/ ٧/ ٩١ روز جهاني كودك رو به همه بچه هاي خوب ايران و همينطور پارساي عزيزم تبريك ميگم به مناسبت اين روز آموزش مكاتبه اي تراشه هاي الماس رو برات سفارش دادم ولي هنوز به دستمون نرسيده.                         23/ 7/ 91 مامان اداره بود كه خاله تماس گرفت و گفت پستچي بسته پارسا رو آورده به خاله گفتم فعلاً بازش نكنيد تا خودم برگردم. ساعت 10 دقيقه به 3 به خونه رسيدم و بسته رو به پارسا دادم و دوباره روز كودك رو بهش تبريك گفتم (هر چند با تأخير) و گفتم اين كادويي بود كه قولش رو داده بودم. سريع نهارم رو خوردم و مطالب راهنماي مرحله او...
25 مهر 1391

مسافرت

روز يكشنبه 2 مهرماه مامان، بابا، پارسا، خاله و مادر به يك مسافرت سه روزه رفتيم البته مامان و بابا 4 روز مرخصي داشتند ولي هزار ماشاالله از بس جنابعالي اذيت كردين كه زودتر برگشتيم كه خستگيمون در بره. اين سه روز توي خيابونها روي هم رفته 20 قدم راه نميرفتي و فقط توي بغل بودي به محض اينكه ميذاشتيمت زمين راه نميومدي و ميگفتي خستم، پام درد ميكنه و از اين حرفها از همه بدتر همون روز اولي كه رفتيم يك تفنگ بزرگ دو برابر قد خودت خريدي و توي تموم مدت تفنگ هم توي دستت بود و در واقع خودت و تفنگت توي بغل بودين وروجك حسابي خستمون كردي.                    به اراك هم رفتي...
15 مهر 1391

شهريور 91

گل پسر شيطون من مدتيه كه بدجور تحت تأثير سريال كره اي دونگ يي و برنامه كودك عمو پورنگ قرار گرفتي و حسابي كلافمون كردي توي خونه يا هر جاي ديگه كه باشيم اداي عمو پورنگ و امير محمد رو درمياري و واژه فكر كنم كشتله يا چيزي شبيه اين تلفظ ميكني و مثل اونا خودت رو پرت ميكني رو آدم كه بايد مواظب باشي بلايي سر خودت يا ديگرون نياري. يا همينطور كه نشستيم و اصلاً حواسمون نيست شمشير پلاستيكيتو زير گردنمون مي زاري و ميگه دونگ يي كجاست كافيه كمي دير جوابتو بديم با مشت و لگد به جونمان مي افتي كه سريع بگو دونگ يي كجاست شمشيرت رو قايم كردم گفتم شايد اين كارها از يادت بره كه بدتر شدي و هر چه تو خونه دم دستت ميرسه زير گردنمون ميزاري و سراغ دونگ يي رو ميگيري و با...
31 شهريور 1391